نقشه


"تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند "

نگاهی به مجموعه ی ضمایر متناوب ، آنا شکرالهی

 

موناطالشی

انحراف از استعاره به سمت مجاز ماهیت چند لایگی به متن می دهد و استعاره را دچار کارکردی چندگانه می سازد وبافتهای مرده زبان را زنده میکند طوری که کلمات بی منظور نیز در این هم نشینی منظور وجهت پیدا می کنند و این خود از ضرورت والتزامی برمی آید که متن برمبنای آن شکل گرفته ونوشته شده است. ضرورت والتزامی که مبنای به وجود آمدن متن است واگراین اضطرار برای نویسنده یا شاعر وجود نداشته باشد متن خاصیت حقیقی بودن خودش را از دست می دهد واصالتی ندارد چراکه درگیر ارجاعی خارجی گشته است ؛ ازاین جهت شعرهای آنا شکراللهی مارا با متنی متعهد و مضطر روبرو می سازد نه متعهد به چیزی درخارج ، که متعهد به خود متن وازاین جهت درراستای ادبیات راستین قدم  می زند ومی توان به آن امید بست .

نوع استفاده شاعر از استعاره مارا به یاد ترکیبات شعر حجم می اندازد . ترکیباتی که شعر را چند وجهی می کند ومتن را دچار بازخوانیهای مکرر:

درقعر باغچه

روییده گلیست با افعال ماضی

درگیری که نویسنده با ادبیات کلاسیک پیدامی کند و دارد ؛ ساختار دوتایی همه چیز را به هم می زند وزلف وخال و خد معشوق را در استخدامی زبانی دچار ایهام تناسب می کند :

عبری که حرف بزنی

برت می گردانم

به فارسی دقیق

وطره های پیچیده ام  که حنایی رنگ نبودند

از زیر روسری معشوق پیدا نیست

این نوع نگاه به معشوق تنها بخشیدن عینیتی زبانی به آن است وهمین عینیت بخشی زبانی به عناصر است که شعر را قابل تآمل می سازد عناصری که از ژرفنای ادبیات فارسی می آیند ودر این بازخوانی ساختار دوتاییشان شکافته می شود وبعدی دیگر می یابد:

من و طوطی

درکندو

چند نفر مجروحیم

که قند به کنار داریم

وگل به پهلوی مجروح

واساسآ چرا اسم کتاب ضمایر متناوب است ؟ ضمایری که در عین محدود بودن متناوبند  خود را بازخوانی وتکثیر می کنند و گیره ای بر طرح جلد این ضمایر ناپیدا را بر بند رخت آویخته است و می تواند شاهدی بر این ماجرا باشد( واین است آنچه کتاب را خواندنی می کند)

همه شواهد ما را به این نتیجه می رساند که این کتاب خواندنی است این که یک کتاب خواندنی باشد مهمترین خصیصه اش است یعنی کتاب قابلیت خواندن را داشته باشد وبرای خوانده شدن نوشته شده باشد چرا که کسی که درست خواندن را بلد باشد درست نوشتن را نیز بلد است.

درکل شعرها مخاطب درگیر آشنایی زدایی می شود وهمین آشنایی زدایی است که متن را برای ما قابل خواندن می سازد چرا که فاصله های سپید و متنهای ناخواندنی سپید  در این نوشتنگاه پدید می آید واین آشنایی زدایی لذت بخش شعرها را به زمان حال می رساند رسیدن شعر به زمان حال خود امری مهم است شعر از صیروریت شاعر برمی آید وباعث می گردد متنی مرده تولید نگردد وهمین که متنی مرده تولید نشود خوب است.

گاه نوع استفاده شاعر از کلمات آنها را به عرصه پارودی می کشاند چرا که کلمات کلاسیک و شاعرانه در نوعی استفاده دیگر گره های متنی دیگر را می گشاید (که لزوما شاعرانه نیستتند ) بلکه از ظرفیتهای این کلمات استفاده می کند ودوگانگی پیش آمده در شعرها استفاده از ماهیت کلمات شاعرانه در خدمت چیزی غیرشاعرانه است که شاعر را ملزم به نوشتن کرده وکلمه را مانند سوفاری از زبان عبور داده به زمان حال می رساند وتمام پیش بینی های ما از آن را تمام می کند

صبح است

جمعی از چشمهایم

نهاد این جمله اند

ومن خلوت گزیده ام با کسی

صبح/ نهاد/ خلوت گزیده کلماتی است که در یک هم نشینی نو معنای قراردادی خود را فسخ می کنند و ازاین بازی گوشیها درکتاب فراوان است

در وقع ساختار پارادوکسیکال شعرکهن در استفاده ای نو قرار می گیرد.

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟

شاعر درگیر خاصیت کلمات است واز آنها زبانی نو می خواهد و پتانسیلهایش را زنده می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 18:38  توسط آنا شکرالهی  | 


متن و خواست های بی فرجامش

تامّلی بر مجموعه شعر "بارمنفی فرشته "  ، شعر لیلا مهرپویا

 

مشخصات شعر هر دوره ای از صورت بندی دقیق در همان دوره می گریزد . و بنابراین مولفه های شعر امروز از آن جا که هنوز مولفه های شعر امروز هستند و به مولفه های شعر دیروز تبدیل نشده اند ، تبعاً نمی توانند دقیقاً صورت بندی شده باشند . و غیر از آن به نظر می رسد خواست و اراده ی مضاعفی هست برای معرفی فضایی دلبخواهی و گسترده ذیل عنوان شعر امروز . خواستی که چندان نامتقارن با شرایط و اوصاف التقاطی جهان در این زمان نیست . خواستی که مبنای خویش را بر اوضاع حساب ناشده ، مردّد و مرموز بشر در جهان کنونی قرار داده است . اما با وجود همه ی این تفاسیر رویکرد نقّادانه همواره کوشیده است خلوص و حقیقت آثار پیش رو را پیگیری کند . می توان میزان حقیقت یک متن را از طریق مطابقت با ادّعا و پیشنهادهایی که خود در میان می گذارد ، سنجید . هر متن ، ناگزیر از دادن پیشنهادها و راهکارهایی برای تکوین خویش است که لزوماً همیشه از عهده ی اجرای آن ها برنمی آید . به نظر می رسد بهترین و منطقی ترین رویکرد به متن ، وارد شدن به آن از طریق همین پیشنهادهاست و به دنبال آن پیگیری این مسئله که متن چقدر به تحقّق خواست های خویش نزدیک شده است .

مجموعه شعر " بار منفی فرشته" از آن دسته متن هایی ست که اغلب خواست ها و پیشنهادهایش محقق نمی شوند . تصاویر آشفته در شعر مهرپویا ، سودای این را دارند که سیستم دلالت گری را نقض کنند اما نه تنها موفق نمی شوند بلکه بیشتر از همیشه گرفتار سیستم دال و مدلولی می شوند . با این وصف که بسیار واضح و شفاف به" بی معنایی " دلالت می کنند . بنابراین نه تنها از دستگاه دلالتی مرسوم و مالوف پیشی نمی گیرند بلکه به سمت آستانه ی شروع و ابتدایی آن در حر کتند . جایی که معنا از سر عدم توانایی اندیشه برای قوام یافتن است که حذف می شود و نه از سر شکستن و توزیع آن پس از قوام یافتن .

(  به میله فرستادن           تو را تشبیه

به خاک فرستادن       تو را یک زبان خفه

به کجا فرستادن تو را

و من نه خدایم نه لیلا ) ص 26

اگر بخواهیم تداعی های روزمره ی تصاویر و معانی را بشکنیم و یا در هم بریزیم ، باید قبل از آن تداعی معمول تصاویر را تجربه کرده باشیم . و گرنه اختیار کردن جایی خارج از این سیستم چیزی جز انفعال نیست . بدین ترتیب خواست و پیشنهادی که متن در خود مطرح کرده است ( شکستن نرم تداعی ) ، همواره عقیم می ماند . به عبارت دیگر ، وقتی در معرض کنشی زبانی قرار نگرفته باشیم تبعاً واکنشی هم نشان نخواهیم داد . در نتیجه هیچ اتفاقی در نخواهد گرفت . سودای خلق متن بدون در نظر گرفتن ضرورت اتفاق چیزی ست مثل سیاه کردن کاغذ . و به همین سادگی ست که میل مولف برای ساختن، سبب هرز رفتن نیروی نوشتن می شود.در شعر مهرپویا ، قرار نگرفتن گزاره های بیانی در عرصه ی منطقی بیان ، اتّفاقی خودبه خودی ست و حاصل نوعی بی ارادگی ذهن در مواجهه با شبه تصویرها . شاعر اغلب گرفتار گزاره هایی زاید و دست و پاگیر می شود و با این که تمام این گزاره ها بیرون از متن باقی می مانند و از داشتن هر گونه جهتی به نفع متن بی بهره اند اما همچنان به اصرار مولف نوشته می شوند .

( توالت حرف از شعر می زند

نه ... نزن ...

ای کلمات بی طناب!

ای کلمات بی پناه !

ای کلمات !

سرهای بریده مال شما نیستند

و کفش های جا مانده از آن شما

فقط می خواهم بگویم

اسارت

نان بی نمک دارد با خودش ) ص 75

بی ارادگی در برابر هیجانات خام درونی و تصاویر مخدوش بیرونی ، حربه ای نیست که بتوان شعر حرفه ای امروز را با آن به انجام رساند . تکیه ی بی چون و چرا بر شهود و عدم تلاش برای کشف ، متن را به بن بست کشانده است . سهل انگاری در مواجهه با القا ئات سطحی سبب  دریافت ناقص شاعر از پدیده ی فرم شده و او را واداشته است تا فریفته ی وضعیت ها و ترفندهایی دم دستی و کاذب بشود . تا آن جا که در گیر و دار تسلیم به این ترفندها ، ساختمان کلی شعر بدشکل از آب درمی آید . به عبارت دیگر قرار گرفتن شاعر در جوّ شاعرانه و نه فضایی حقیقتاً شعری ، و اجازه ی بی حد و حصر او برای ورود به دریافت های پرداخت نشده ی ذهنی اش متن را با سیلی ویران کننده از لغات رو به رو کرده است . لغاتی که در سطح کلمه و جمله باقی می مانند و هیچ نقشی را در ساختمان کلی شعر به عهده نمی گیرند .

( هر دوی ساعت بود    است

تو را خواهد بود

مرا خواهم که آمدنی نزدیک

چگونه به پا بگویم نزدیک است ؟

به کفش

خاک ، خاک پای تو

بگویم این عاشقانه در گوش قناری ) ص 24

شاعر موفق نمی شود زبان را مهار کند . او تنها با موقعیت های دست دومیِ زبان درگیر می شود . موقعیت هایی که به سمت بازی ها و دریافت های همگانی و مبتذل از زبان میل می کنند . انفعال شاعر در برابر کج تابی های ذهنی اش ، باعث به وجود آمدن وضعیتی "باری به هر جهت " شده است که مخاطب را در برخورد با آن دلسرد و دلزده می کند .

به عنوان مثال:

( روی پاچه ی لباس ، طناب خود خشکی نکند )ص 8

تصویر معیوبی مثل خود خشکی برای طناب ، هیچ ضرورت زیباشناختی و یا کارکرد توجیهی درون متن ندارد و تنها حاصل به اشتباه افتادن شاعر در استفاده از القائات ذهنی خویش است . اشتباهی که متن شعر را در حد بازی هایی نیم بند تقلیل داده است .

و در این سطر :  ( نمی گذارم آخر هر چیز نقطه باشد اول هرچیز آخر یک چیز باشد ) ص 7

اکتفا به تناقض و تضاد در سطح واژگان ، بدون در نظر گرفتن ضرورت آن در جهت شکل گیری متن ، باز هم زبان را تا حد ّ یک بازی ناموفق و خام تقلیل داده است .

و همینطور در این دو سطر :

(همین دیروز بود

در شلوغ به هم رسیدیم )ص 19

که روایت واقعیت خام بیرونی است بدون هیچ دخل و تصرفی . اما سعی شده است با رنگ آمیزی سطحی جای چیز دیگری جا زده شود . با نشاندن صفت شلوغ به جای اسم ، در سطح نحو یک جابه جایی و دگرگونی حاصل شده اما ازآن جا که بدون پشتوانه ی زیبایی شناختی ست اثرگذار نیست . آن چنان که اگر بخواهیم جمله ی "در شلوغ به هم رسیدیم" را به معادل روزمره اش یعنی "در شلوغی به هم رسیدیم" برگردانیم ، هیچ ضرورتی برخاسته از متن مانع نخواهد شد . از این دست سوء استفاده های زبانی در متن بسیار دیده می شود .

( عینکی از تیره به چشم داشت ) ص 22

بازهم با سوء استفاده ی لحظه ای از مخاطب روبروییم . فقط با اضافه شدن یک حرف اضافه ( از ) ، ترکیب روزمره ی" عینکی تیره"  به ترکیب  "عینکی از تیره" بدل شده است . که شاید برای لحظاتی آشنازدایی کند اما مخاطب با کمی تامل درخواهد یافت که به کار بردن حرف اضافه ی از تابع هیچ ضرورتی از جنس ضرورت های متن نیست . و خواهد دانست که با فرمی بدلی و جعلی از تصویر در شعر روبروست .

به نظر می رسد ، غرابت در شعر مهرپویا غرابتی تصویری یا خیالی نیست . بلکه غرابتی ست حاصل سهل انگاری او در مواجهه با داده های ذهنی و جهان اطرافش . که گرچه گاهی در مناسبات فرم شعر امروز ظاهر می شود اما با دقت مخاطب در این موضوع معلوم می شود که با موقعیتی در لباس جعلی روبه روییم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 23:45  توسط آنا شکرالهی  | 

هیولا شدن

درباره ی مستند فرانسوی "لویاتان" ساخته ی لوسین کستینگ و ورنا پاراول

 

آنا شکرالهی

 

لویاتان نام هیولایی افسانه ای است در دریاها . در تورات آمده است که  بسیار خشمگین است . او به پیش می رود ، آب دریاها را می شکافد و می خروشد . لویاتان نام فیلمی مستند است ساخته ی لوسین کستینگ و ورنا پاراول . که در دریا  ساخته شده است. می توان گفت  زاویه ی دید و دریچه ای که برای ورود به جهان اطراف در این فیلم  انتخاب می شود ، تجربه ای بی سابقه در دنیای سینماست .  ما به واسطه ی  حواس این هیولا اتفاقات و تصاویر منحصر به فردی را تجربه می کنیم.  با چشم ها  و گوش های این غول ماهی همراه می شویم  و این بار از زاویه ی دید جانداری که تعقّل نمی کند به انسان ها نگاه می کنیم . بنابراین  ضرورت شکل گیری هر گونه روایتی در فیلم از میان برداشته می شود .  این دوربین نیست که دارد به ما جهان را نشان می دهد  بلکه حیوانی است فاقد مختصات فکری انسان ، فاقد تمام آن چیزهایی که انسان را قادر می سازد برای چیزها معنا بیابد . بنابراین غولماهی ( لویاتان ) برای ما قصّه تعریف نمی کند بلکه ما را بی واسطه به جهان طبیعت می برد . به محیطی که  قرار نیست روایت ، آن را از شکل خام و حقیقی اش دور کند . از گذشته تا امروز این رویای دست نیافتنی تاریخ فلسفه بوده  است که بتواند جهان را ورای پیش فرض ها و فیلترهای ذهن انسانی  تصوّر کند . مستند لویاتان توانسته است به مرزهای این رویا نزدیک بشود . گرچه انسان برای همذات پنداری با یک حیوان نخواهد توانست نگاه و اراده ی انسانی اش را کاملاً از میان بردارد و رنجی که از این جهت می برد ، بسیار بزرگ است . انسان هرگز به چیزی غیراز انسان تبدیل نخواهد شد . او همواره بنا به شرایط فیزیکی و ذهنی اش در چیزها تصرّف می کند و هیچ گاه نمی توان مطمئن بود که چقدر از شناخت او اصیل و قائم به ذات خود چیزهاست و چقدر از شناخت او مربوط به تصوّراتی است که عامل ذهن به آن ها بار کرده است . اما سعی سازندگان فیلم لویتان برای گذار از محدوده ی انسانیّت و نزدیک شدن آن ها به دیدگاهی موازی با دیدگاه انسانی ستودنیست . تلاش این مستند برای عبور از ابژه بودن همیشگی چیزها بسیار در خور ستایش است  . انسان ها در این فیلم ، استثنائاً سوژه نیستند بلکه توسط چشم دیگری که سوژه است دیده می شوند . این لویاتان است که به انسان ها نگاه می کند و نه انسان ها به او . البته برای این تغییر و جابه جایی دیدگاه ، تمهیدات سینمایی مناسبی در نظر گرفته شده است که از نوع فیلمبرداری و قاب بندی ها و چرخش های ناگهانی دوربین گرفته تا نوع تدوین و به کارگیری از صداها و نور  ، همه و همه در شکل گیری ساختار فیلم موثر بوده اند . مثلاً با قاب بندی هایی مواجهیم که شبیه با نظرگاه یک انسان در بررسی یک منظره نیست . چرا که به واسطه ی زاویه ی دید لویاتان است که داریم به جهان نگاه می کنیم . بنابراین گاهی ممکن است چیزها را درون کادر نبینیم و آن ها را فقط بشنویم . یا اینکه بسیار بیش از آن اندازه که انسان به چیزها نزدیک می شود به چیزها نزدیک  بشویم .یا یک باره از آن ها فاصله بگیریم در حالی که انسان ها بنا به شرایط احساسی نمی توانند از بعضی از مناظر به سرعت عبور کنند .و یا برعکس  در بعضی از موقعیت ها بیش از اندازه وقت صرف می کنیم . برخلاف عادت های انسانی که برای چیزها بسته به  فایده مندی آن ها وقت صرف می کنند . تا آن جا که پرداختن لویاتان مثلاً به چهره ی یک ماهیگیر برای مدتی طولانی ما را آزار می دهد و حتی کسل می کند چرا که ما فقط تا آن جا در معرض چیزها قرار می گیریم که خواست ها ی انسانی مان اجازه بدهد . ما نمی توانیم بی دلیل و بدون در نظر گرفتن سودمندی چیزها با آن ها مواجه بشویم . از این منظر فیلم لویاتان بسیار هولناک است . چرا که با دیدن این فیلم ما درک می کنیم که اگر انسان با وجود داشتن اراده ی کنونی اش ، اختیار اعمال آن را نداشت تا چه اندازه خرد می شد . لویاتان هیولایی است که در طول فیلم اختیار انسانی ما را می بلعد . او عادت های ذهنی ما را از هم می شکافد و درون ذهن ما پیش می رود . سرک کشیدن او در عرصه ای که در اختیار دارد ( آسمان و دریا و کشتی که عاملی بیرونی و تازه است ) بدون هیچ ترتیب خاصّی انجام می گیرد . ما از چینش نماها در فیلم که بدون هیچ ترتیب موضوعی و بدون اعمال زمان بندی ها و یا اولویت بندی انجام گرفته اند ، به ذات هیولایی او نزدیک می شویم . هیولایی که هرگز او را درون کادر نمی بینیم اما او چیزهای بسیاری را درون کادر به ما نشان می دهد و حتی چیزهایی بسیاری را  خارج از کادر به گوش ما می رساند .   به نظر می رسد لویاتان اولین تجربه ی موفق غیر انسانی سینماست گرچه قبل از آن شباهت ها و تفاوت های میان عرصه های انسانی و ماورالطبیعه آزموده شده بود . اما این بار کاملاً از جانب چیزی یکسره متفاوت از دیدگاه یک انسان به آن پرداخته شده است .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 3:37  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

 

دیشب شور انگیزترین شعر فارسی را خواندم . یک دوست در وبلاگش شعری از بیژن الهی گذاشته بود که تا به حال نخوانده بودم. ظرافت و شورانگیزی همیشه دوبال است برای شعرهای الهی و اما این شعر ... دقیقترین و شورانگیزترین شعر فارسی ....

 

دعا برای آرامش

 

صور می‌دمند. بهار، رسیده‌ست.

من به سیاهی‌ی پوستم بد کردم که بوسه پذیرفتم

و به مو‌هایم که اسب‌ها، به زبان، به لیس، به یک‌سو خواباندند

به اتاقم که دری دارد

دری که می‌توان گشود و شنید که صور می‌دمند

و اکنون باد از آن در، می‌آید و موی مرا به سوی دگر می‌خواباند

متاسفم، اسب‌ها

از آن نگاه، از آن زبان ساکت سرخ مؤدب.

و این دری‌ست که باد بهم نمی‌زندش، همیشه باز می‌کند.

 

بهار، رسیده‌ست. صور می‌دمند.

اسب‌ها نشخوار می‌کنند، می‌خواهند دوباره عطر علف را به یاد

                                    [من آرند و مرا عتاب کنند؟

باد هیچ نیست جز عطر علف.

باد، از دور، می‌رسد.

 

صور می‌دمند. بهار، رسیده‌ست.

دیگر، شاعر! بوسه‌یی نپذیر! چه، خدای تو، بی‌رحمانه، بخشنده‌ست!

خود را نه در علف می‌توانی مجازات کنی و نه در باد

و این گونه، سخت مجازات می‌شوی.

 

 

بیژن الهی

 

اینجا از الهی بیشتر بخوانیم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 0:43  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

من به تنهایی تعدادی از نفرات مجروحم

که پیش از این که حالا باشد مرده اند

پیش از این که هیچ کدام از من زنده باشد

مرده ام

و می نویسم :

برادران رفته به مرکز تنهایی !

خواهرانی که خود مرکزندُ تنهایی !

من تعدادی از برادران و خواهران در مرکزم

که به حواشی کشیده می شوم

می توانید خونم را در حاشیه ی همه ی کتاب هایی که در کتابخانه هستند

ودر حاشیه ی همه ی کتاب هایی که در کتابخانه نیستند

دنبال کنید

برای مرگ اولین قدم دومین قدمست

که برداری به نیت دوری

که برداری

به نیت نزدیکی

و دوباره از اولین قدم

من

تعدادی از کتاب های بی جان این کتابخانه ام

که در قفسه های زیرین

از خواهران و برادرانم

دورم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2:2  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

 

                     

                     حتی پیراهنم را زیر و رو کردم

                     من نیستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 8:50  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

                                                

                       من و خیام

 

من و خیام هیچ عکس دونفره ای با هم نداریم

اما در باهم بودنمان در پاره ای ازاوقات هیچ شکی نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 14:16  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

 

 

 

 

                                             هفت دور ؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:24  توسط آنا شکرالهی  | 

 من و یک موقعیت ویژه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:8  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

 

فیلم"بوتیک" من رو یاد فیلم "کابوی نیمه شب" میندازه ...  همخوانی های زیادی  بین شخصیت "جهان" و "راتسوریزو"  هست و  همینطورشباهت های فراوانی بین "اتی" و اون کابوی ساده دل .  گر چه روایت هر دو متفاوت و خلاقانه است والبته که  این همسانی ها از آن میان متنی های دوست داشتنیست. هر دو فیلم دیدنی تر از دیدنی اند گر چه هیچ فیلمی فیلم کابوی نیمه شب نمیشه .......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 14:30  توسط آنا شکرالهی  | 

من ٬ دو روز بعد از تولدم ٬ بیست و هفتم مهرماه هزار و سیصد و شصت و سه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:27  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

نقطه

 

 حوالی مرکز را محاصره می کنند

 برای تیرباران

 پرگار کاملا بسته می شود.

                                                    از "فراوان کلمه است "

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:21  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

اندر حالات یگانه ی چنگیز ٬از ذکای او در استخراج طلسمات گرفته تا قوّت مدیریتش بر همه ی آفاق بر حسب یاسا

((حقّ تعالی چون چنگیز خان را به عقل و هوشمندی از اقران او ممتاز گردانیده بود و به تیقّظ و تسلّط از ملوک جهان سر افراز ٬ تا آنچه از عادت جبابره اکاسره مذکور بود و از رسوم و شیوه های فراعنه و قیاصره مسطور ٬ بی تعب مطالعه ی اخبار و زحمت اقتفا به آثار ، از صحیفه ی باطن خویش اختراع می کرد ، و آنچه به ترتیب کشور گشایی معقود بود و به کسر شوکت اعادی و رفع درجه ی موالی عاید ، آن خود تصنیف ضمیر و تالیف خاطر او بود ، که اگر اسکندر به استخراج چندان طلسمات و حلّ مشکلات که بدان مولع بوده است ٬ در روزگار او بودی ٬ از حیلت و ذکای او تعلیم گرفتی و از طلسمات حصن گشایی هیچ طلسمی بهتر از انقیاد و اذعان او نیافتی ٬ و دلیلی از این روشن تر و نموداری از این معیّن تر تواند بود که با چندان خصمان با قوّت و عدّت و دشمنان با آلت و شوکت که هر یک فغفور وقت و کسرای عهد بودند ٬ یک نفس تنها با قلّت عدد و عدم عدد خروج کرد و گردن کشان آفاق را از شرق تا غرب چگونه مقهور و مسخّر گردانید و آن کس که به مقابلت و مقاتلت تلقّی کرد ٬ بر حسب یاسا و حکمی که لازم کرده است ٬ او را به کلی با اتباع و اولاد و اشیاع و اجناد و نواحی و بلاد نیست گردانید))

                                                                                                ازتاریخ جهانگشا

 

 

                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:37  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

سرکرده

 

 

حس کردم دو تا پرستاری که ایستاده بودند لعنتی هستند . آن ها کنار کسی بودند که به نظر سرکرده شان بود. سرکرده در دستش یک ابزار تزریق داشت . او به من گفت که اگر از آنچه در ابزارش هست به من تزریق کند اتفاق بدی برام می افتد . همین را چند بار گفت.

من نمی فهمیدم باید چه جوابی بدهم . سرکرده به من گفت اگر از شربتی که در دست پرستار لعنتی هست بخورم دیگر از آن به من تزریق نمی کند و بعدش می خواست به من مهلت ندهد برای اینکه بگویم شرطش را قبول می کنم یا نه . او ابزار در دستش  را فورن به من نزدیک کرد. من اما هر طور بود اعلان کردم که حاضرم از شربت بخورم.

وقتی دیدم دکتر از تصمیم من خوشحال شد متوجه شدم ما از نظر زمان در فضای مثل همی نیستیم.این را از چیزهای دیگری هم فهمیدم ؛فیلمی که پرستارها و دکتر بازی می کردند بعضی وقت ها تند می شد بعضی وقت ها هم من خودم تند بازی می کردم.

 

یکی از لعنتی ها یک قاشق بزرگ از توی جیبش در آورد . لبه های گودی قاشق شش تا ضلع بودند که از هر کدام از آنها می شد برای خوردن استفاده کرد . قاشق برای یک دهن شش نفره ساخته شده بود. پرستار شربت را که در قاشق می ریخت هر شش تا ضلع قاشق را از خودش دور گرفته بود. وقتی می خواست قاشق را به دهنم نزدیک کند من دستم را به طرف دستش بردم تا خودم قاشق را بگیرم که او وحشتزده عقب رفت و چون دستش را کشید یک قطره از مایع داخل قاشق به چشم من پاشید پرستارها با هم گفتند که من کور شدم و طوری گفتند که انگار کور شدن اتفاق بدی است که برای آدم های کمی می افتد .و بعد ؛ هم دکتر هم دو تا زیر دستهاش با دور تند به من گفتند که شربت داخل قاشق را تا اخر بخورم و بلافاصله بعد از اینکه من شربت را خوردم از من خواستند به جایی که نشانم می دادند بدوم . گفتند زود با همان دور تند خودشان بدوم و به جایی که نشانم می دهند برسم. من متوجه شدم که آنها می خواسته اند مرا از داخل خراب کنند . من دویدم و به دری رسیدم که باید می رسیدم . بازش کردم ؛ داخل اتاق هیچ وسیله ای ندیدم که لازمم بشود یا اصلن چیزی که به خاطرش دویده باشم. اتاق چاهار تا دیوار سفید و زمین سرتاسر سفیدی داشت.

پرستارها به ما فوق هایی که نمی دانم سرکرده از آنها زیر تر بود یا بالاتر گزارش دادند که وضع من خیلی وخیم شده .

من آنقدر ترسیده بودم که لباس تنم به نظرم آبی می آمد و داشتم برای احتیاط دکمه های لباسم را می شمردم. بعد گوشواره هام را کندم و نگه داشتم تا وقتی خواستند بلایی سرم بیاورند کورشان کنم.

لعنتی ها داشتند  دور و برم بیشتر می شدند ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 21:10  توسط آنا شکرالهی  | 

 

 

از ۰۹۳۵ شروع شد

بعد ۰۹۳۶ گرفتم

بعدش هم  ۰۹۳۷

بعدترش  ۰۹۳۸

حالا   ۰۹۳۹ دارم

منتظرم ۰۹۴۰ بیاد

زنده باد ایرانسل و اعتبارات کوتاه مدت ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 1:14  توسط آنا شکرالهی  | 

مطالب قدیمی‌تر